.jpg)
به مغازه پارچه فروشی رفتم و گفتم سلام آقا از این پارچهه میخوام. به اندازه یه پیرهن واسه یه خانم نسبتاً قدبلند. آقاهه گفت: این گرونه ها! . گفتم قیمتش مهم نیست واسه مامانم میخوام. آقاهه خندید و پارچه رو برید و بهم داد وقتی دست به پارچه کشیدم بغض گلومو گرفت.دوست داشتم همونجا بزنم زیر گریه اما خودمو کنترل کردم.
از گلفروشی اونطرف خیابون هم یه دسته گل گرفتم و یه کارت بهش پیوست کردم که روش نوشته شده بود. "مادر روزت مبارک".
به بیمارستان که رسیدم خیلی شلوغ بود. خیلیا با دسته گل و شیرینی جلوی در بیمارستان منتظر ساعت ملاقات بودن. در که باز شد سراسیمه باحالتی بین ترس و امید وارد اتاق مامانم شدم. خدا رو شکر زنده بود. اما حرکتی نداشت. حتی پلک هم نمیزد. خودمو خوشحال نشون دادم و گفتم: "سلام مامان! روزت مبارک". واست یه پارچه گرفتم آخر خوشگلی. وقتی از بیمارستان مرخص شدی خودت با دست خودت یه پیرهن خوشگل واسه خودت بدوز.
انگار میشنید چی میگم انگشتان دستش حرکتی کرد دستشو گرفتمو روی پارچه کشیدم تا لطافت پارچه رو حس کنه. گوشه چشمش خیس شد با همون پارچه اشکشو خشک کردم. کمی گذشت متوجه شدم لباس مادرم از اشکام خیس شده.
امسال نه دستم میرسه برم سر مزارش و نه میتونم واسش پارچه آبی گلدار خوشگل بخرم.
کادوی مامانم سالهاست که اشک و قرآنه.
نوشته شده توسط طاعون در شنبه 23 اردیبهشت1391 |

۱۲ اردیبهشت بود. صبح زود سوپ گنجشک رو آماده کردم که ببرم بیمارستان که زنگ در به صدا در اومد با موهایی پریشون رفتم در رو باز کردم. دیدم مامانم ساک بدست جلوی در ایستاده از خوشحالی پریدم توی هوا و گفتم آخ جون بابا اومد.
چادر مامانم که سد نگاهم بود رو کنار زدم و دیدم یه آژانس داره سر و ته میکنه و میره. هیچکس توی کوچه نبود جز من و مامانم و پلاک پشت یه آژانس که داشت با نگاهم خداحافظی میکرد.
دلم لرزید گفتم : مامان! بابا کو؟ مامانم با نمیدونم چه حالتی گفت: عزیزم بابات رفت پیش خدا.
نگاهم به سرعت به چشمان مادرم گره خورد. مادرم دست روی شانههای دیوار گذاشت و خودش رو تا درب اتاق رسوند و تا زنده بود چیزی میخواند که هرگز نفهمیدم. و من دو زانو بر زمین نشستم و هنوز هم همانجا منتظر آمدن پدرم هستم.
من ۱۲ اردیبهشت یتیم شدم.
نوشته شده توسط طاعون در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 |

لعنت بر این دنیا. لعنت بر این دنیا که نه حریم دارد و نه حرمت. نه به جوانیت رحم میکند و نه به موی سپیدت. بیارتکاب انتقام میگیرد .
و سپس آبستن دنیای مجازی شد و انسانهای بیهویتی که با رسول یا بیرسول، با کتاب یا بیکتاب به این دنیا فرستاده شدند تا نمیدانم تاوان چه چیزی را پس دهند. نمیدانم انسانهای دنیای مجازی میوه کدام درخت را خوردند که اینگونه از جهنم خویش رانده شدند و بیرحمانه به قتل و غارت مشغولند.
و ردّ پای خون در همه جای جای صفحه کلیدشان به وضوح، هویداست.
نوشته شده توسط طاعون در شنبه 2 اردیبهشت1391 |
عید امسال قصد داشتم تنها باشم و جایی نرم اما منو به زور بردن سفر. دید و بازدیدها شروع شد و تعدادی از فامیل دور هم جمع شده بودن قرار بود اونشب ژاله هم بیاد و به جمع ما بپیونده. همه منتظر بودن که این دختر زیبای دم بخت رو ببینن.
بلاخره
انتظار به سر رسید و ژاله با ویلچر کهنه بهزیستی وارد شد. شوکه شدم. خدایا!!! این که پارسال داشت راه میرفت چی شده؟ چرا تکون نمیخوره؟ چرا حرف نمیزنه؟
اشکهای بیاختیار بعضیا بر گونههای مجبور به لبخندشون جاری شده بود. حرکات ژاله ته کشیده بود. بیماری ام اس او را زمین گیر کرده بود. ژاله آرام و بیحرکت به جمعیت نگاه میکرد و اشک میریخت . گویا میخواست چیزی بگوید اما توان صحبت نداشت.
دردآورتر اینکه
ژاله مادر نداشت تا به او رسیدگی کند. خواهر نداشت تا در کارهایش به او کمک کند. تنها پرستار او برادر 22 سالهاش فرشاد بود که با تنی رنجور و روحی فسرده و چهرهای سرد و زمستانی او را حمام میکرد و به دستشویی میبرد. او حتی پولی نداشت تا برای خواهرش پرستار بگیرد. بهزیستی هم برای نگهداری ایام عید از او سیصدهزار تومان طلب کرده بود.
ژاله با اشک خود و برادرش حمام میکرد.
نوشته شده توسط طاعون در یکشنبه 20 فروردین1391 |

سلام بر دوستان عزیز
سال نو مبارک. سالی پر از خرسندی برایتان آرزومندم. امید که سالی سرشار از معنویت داشته باشیم.
برای "صحرا"، "کراب"،"کلمات"،"فاطمه محکم"، "ترنم بهاری"، " آخر دل شدم"، "به یاد یوسف"، "پولاریس"، "مارال"، "مسافر ۸۸"، "همدردی"، ژاکت"، آسمان بندگی"،" مهرزاد"، " خاطره"، "عشق یعنی همه چیز"، "ارغند"، ندا"، خواب نما"، " حسنا"، "اسکندری"، "راه بی انتها"،"سپیده دمی که بوی لیمو می دهد"، "وب ۱۸۰۱"، "دریای درون"، "نفر ۳۱۴هم"، "کاغذنوشته"،" عروس"، "طرفداران شیرین ترکمندی"،" مهربان ۲۰۱۱"، "سقوط آزاد به روایت من"،" لحظه های مخملی من"،"مهدیه پور یادگار"،" مهدیار"، و .... همه عزیزانی که سال گذشته را با ما بودند و لحظات شیرینی را به من اهداء کردند آرزوی خوشبختی می کنم. قصد دارم واسه همتون دو رکعت نماز بخونم و بهتون هدیه کنم.
از تمام کسانی که اسمشون یادم نیست عذرخواهی می کنم.
این گلها تقدیم شما دوستان عزیز من.


نوشته شده توسط طاعون در سه شنبه 1 فروردین1391 |

توی شلوغی جشن تولد تمام حواسم پیش شقایق بود. نمیدونم چرا نگاهها و شانههایی که گاهی به گونههاش میچسبوند و گاه به گاه در گوش مامانش چیزی میگفت توجه منو به خودش جلب کرده بود. نگاهی که به لباس زهره میکرد و نگاهی که به بچههای دیگه میکرد منو بهم میریخت.
همه بچهها شاد بودن اما شقایق لبخنداش مصنوعی بود. دختر شش سالهای که در شور و شلوغی بچههای دیگه مشارکتی نداشت. اینکه چرا همش به بابای زهره نگاه میکنه ، پرسشی در ذهنم ایجاد میکرد.
شقایق یه چیزی تو گوش مامانش گفت که مامانش رو به بهانه جواب دادن به موبایل از جمع جدا کرد و به حیاط منزل فرستاد و در نور کمرنگ حیاط مخفی کرد. گویا کسی متوجه او نشده بود.
رفتم توی حیاط مامان شقایق رو صدا زدم. هول شد، تا منو دید گوشه روسریشو دزدید و برد سمت صورتش که اشکاشو پاک کنه. سرفهای کرد و گفت : الو الو صداتون قطع و وصل میشه . باشه باشه . فعلا خدا حافظ.
اجازه گرفتم و نزدیک رفتم . بهم نگاهی کرد. نگاه پرسش گری بهش کردم . بغضش ترکید و گفت: شقایق میگه مامان! بابا که مرده، امسال کی واسم جشن تولد میگیره؟ راستی مامان کی من میمیرم برم پیش بابا؟
اینکه شقایق توی جشن تولد به مردن فکر میکرد منو هم به گریه ا نداخت.
پی نوشت: من به کلمات رنگی توی پست هام عنایت ویژه دارم.
نوشته شده توسط طاعون در چهارشنبه 17 اسفند1390 |
روی صندلی اتوبوس خودمو رها کردم و خستگی تمام روز رو از تنم دور میکردم که اتوبوس ایستاد . شخصی وارد شد و تنها به میلههای افقی سرد اتوبوس چنگ زد. مردی حدوداً 38 ساله با موهایی اکثراً سفید و قدی عجیب خمیده، کاپشنی چرک و چروکیده، ریشی نافرم و نامرتب. از جا پریدم و صاف نشستم. چشمانم در لایههای چروکیده صورتش به دنبال نشانهای بود برای یقین.
خدایا! این مرد همان فرشید است؟او در اتوبوس چه میکند؟ ماشین مدل بالایش چه شد؟ کت و شلوار اتوکشیدهاش کجاست؟ باورم نمیشد، یعنی ازدواج کردن و داشتن فرزندی فلج و همسری که براثر تصادف به کنج خانه خزیده، یک جوان رعنا را به این فضاحت میکشاند؟ فرشیدی که تمام عشقش همسر قدکشیده و زیبایش بود. تمام شورش نوزاد دخترش بود. فرشید مانند کاخ زیبایی بود که فرو ریخته بود. گویا نگاهش بیاختیار به فرش خاک خورده کف اتوبوس گره خورده بود. او حتی سر هم بلند نمیکرد.
روزگار عجب بازی داده بود فرشید را.
تمام خستگی به تنم برگشت.
نوشته شده توسط طاعون در یکشنبه 30 بهمن1390 |

من در زندانی اسیرم بنام هویت. من در این زندان که نامش دنیای واقعی است،هم اسم دارم، هم رسم دارم و هم شناسنامه، و همین مرا آزار میدهد.
چرا که
نه میگذارند به "درد" خود بمیرم و نه میگذارند "شاد" بمانم .
نه غمم پایدار است تا بدان خو بگیرم .
نه شادیم مدام تا در آن غوطه بخورم.
میخواهم در این دنیای مجازی، بیهویت بمانم، تا نه غمخواری شادیم را بخورد و نه شادی غمم را ببلعد.
انسانها هر وقت شادند غمم را نمیبینند و هروقت غمگینند تحمل شادیم را ندارند.
نوشته شده توسط طاعون در چهارشنبه 19 بهمن1390 |

در وحشتی عمیق فرو رفته ام . وحشتی برخواسته از عمق تفکر . تفکری برخواسته از اعماق سکوت. و سکوتی غرق در غوغای اطرافیان.
در وحشتی فرو رفتهام . وحشتی که آهسته و عمیق پنجه بر صورتم میکشد که تو کیستی در این دنیای پرهیاهو، تنهای تنها، با کولهباری پر از سنگ ریزههای درشت؟
وحشتی که هُرم نفسهایش تمام آمال مرا به آتش میکشد. و همواره میپرسد: تو کیستی در این باتلاق دنیا با پیکری خفته در گل تا گلو؟
وحشتی که خنجه بر رویم میکشد و فریاد میزند که :
"تو باید برگردی اگر میخواهی به خدا برسی"
نوشته شده توسط طاعون در چهارشنبه 12 بهمن1390 |
فرض کنید شما صاحب کارخونهای هستید که از هر 1000 محصول، 10 تاش خوب باشه و بقیهش دور انداز، خداوکیلی !!!! شما باشین اون کارخونه رو تعطیل نمیکنین؟
توی این دنیا همه آقایون و خانومای اشرف مخلوقات به دنبال رسیدن به کمالن. رسیدن به کمالی که فلسفهی وجودی آفرینشه و اونهمه پیامبر و امام و کتاب اومده تا اشرف مخلوقات از مسیرش منحرف نشه.
وقتی یه آدم توی مسیر نهایتا 100 ساله خودش هر روز چندبار از مسیر منحرف میشه و زور پیامبرا و اماما و کتابا بهش نرسه، این چه اشرف مخلوقاتیه؟؟
بهتر نیست به این ریسمان چنگ بزنیم تا نجات پیدا کنیم؟
نوشته شده توسط طاعون در شنبه 1 بهمن1390 |